تبليغاتX
یواشکی

یواشکی

هنوز من و سحر تنهاییم و دو تایی سعی میکنیم وقتمون رو یه جوری پر کنیم.

۵شنبه رفتیم خرید و از اونجایی که دو نفریم و نمیتونیم کلی وسیله بخریم این خریدهامونم در چند نوبت انجام میشن!چقدر زندگی سخت شده!قیمتا همچنان سیر صعودی داره!

چندتا فیلم هم گرفتیم و این چند روز مشغول بودیم!

از فیلم هایی که محتوا ندارن خوشم نمیاد و فیلم های پر محتوا هم که همشون تلخن

یکی از فیلم ها سعادت آباد بود:به نظرم بد نبود ارزش دیدن داشت

یکی حیران:چون آخرین فیلم خسرو شکیبایی بود گرفتیم هر چند که قدیمیه

حوالی اتوبان:این فیلمم تلخ بود

شنبه روز زن بود و باید به مامان حسام تبریک میگفتم اما انگار که سخت ترین کار دنیا بود.قبلا ۲دفعه تلفنی صحبت کرده بودیم اما هر دو بار مامانش زنگ زده بود!

هی سحر بهم میگفت چرا اینطوری میکنی؟تو همونی هستی که ۲متر زبون داره و فلان جا فلان حرفو زده و اصلا خجالتی نیست و...

خودمم نمیدونم چرا اینطوری شده بودم؟

خلاصه بعد اینکه کلی رو خودم کار کردم و تمرین کردم که چی بگم  با کلی استرس زنگ زدم و شنیدم:

مشترک مورد نظر خاموش میباشد

اون لحظه میخواستم گوشی رو بکوبم به دیوار

آماده شدیم و رفتیم دانشگاه که کتابارو پس بدیم و یه سری مطلب هم پیدا کنیم.اینقدر هوا گرم بود احساس خفگی بهم دست داده بود.برگشتم و دوباره به همون اندازه استرس رو تحمل کردم و زنگ زدم و موفق شدم باهاش صحبت کنم اما تا یک ساعت بعدش حالم آشفته بود.

آخرش هم نفهمیدم به خاطر گرما بود؟به خاطر استرس بود؟

بعد هم بالاخره من و سحر موفق شدیم تحقیقمون رو به پایان برسونیم و من تایپ کنم

چقدر هم موقع تایپ کردن خندیدیم...

سحر بهم میگفت آخه تو چند منظوره ای؟

آخه هم سحر میخوند من گوش میدادم و تایپ میکردم هم خودم یه آهنگی رو میخوندم و هم یه ترانه ی دیگه داشت پلی میشد و بهش گوش میدادم هم زمان!!!!!

دیروز هم دوباره رفتیم خرید ...

امروز میخریم و فردا میبینیم باز یه چیزی میخوایم!خسته شدیم بخدا اینقدر که پول خرج کردیم

تو سعادت آباد لیلی حاتمی داشت یه غذای چینی درست میکرد و ماهم خوشمون اومد و مواد لازمش رو خریدیم و امروز پختیم!

خیلی غذای خوشگل و رنگی رنگیه !خوشمزه هم بود ...

بعد ۴شنبه میان ترم داریم اونم یه درسی که اصلا دوسش ندارم و نمیدونم چرا با پیشرفت علم هنوز ما باید درسایی رو بخونیم که اصلا به رشتمون مربوط نیست؟والله الان اینقدر مطلب زیاد شده که آدم واسه خوندن همونا وقت نداره

نظام آموزشیمون هم به هیچ دردی نمیخوره!

آخه ما که رشتمون صنایع غذایی هست علوم زراعی بخونیم که چی بشه؟مگه میخوایم کشت بدیم؟یکی دوساعت خوندم و بستمش!

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست

میدونم که توی قلبت به جز من جای هیشکی نیست

چشات آرامشی داره که دورم میکنه از غم

یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم

تو با چشمای آرومت بهم خوشبختبی بخشیدی

خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی

تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی

تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی

چقدر این ترانه وصف حال منه!هر وقت که ناراحتم و دلهره دارم به حسام که زنگ میزنم آروم میشم

چشات آرامشی داره که پابند نگات میشم

ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات میشم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:29 توسط آرامش|

سه شنبه سحر اومد اما به شدت گلودرد داشت و از پا افتاده بود منم شده بودم مثل پرستارش و واسش سوپ درست کردم و هواشو داشتم تا دیروز که حالش خوب شد!بهم میگه تو اگه پرستار میشدی مریضای سکته مغزی هم دو روزه از جاشون بلند میشدن اینقد که بهشون میرسیدی!

یه بنده ی خدایی نزدیک کوچمون سوپر مارکت داره و ما هم یه موقع هایی ازش خرید میکنیم ا لبته با بسته شدن سوپر مارکت سر کوچمون خیلی بیشتر هم شده بود.این پسره قیافه کاملا مظلومی داشت طوری که من و سحر هر وقت از اونجا رد میشدیم یا اینکه خرید میکردیم بعدش هی میگفتیم این چقد پسر خوبیه و مظلومه و معصومه و از این جور حرفا!حتی یه بار به سحر گفتم یعنی اینم میتونه کسی رو دوس داشته باشه و مجنون باشه و ...کلی هم دوتایی خندیدیم.تا اینکه چند روز پیش گلناز اومد خونه و بهم گفت یکی عاشقت شده من گفتم شاید از بچه های دانشگاه باشه ولی وقتی گفت این پسره ست شوکه شده بودم اصلا هیچ کدوممون همچنین فکری به ذهنمون هم خطور نکرده بود که متاسفانه شد

بعد من موندم این همه اعتماد بنفس و جسارتو از کجا آورده بود که از هم خونه ای من بپرسه من مجردم یا متاهل؟و بگه که پشت سرمون تا خونه اومده ببینه کجا زندگی میکنیم!!!!!!

نتیجه اخلاقی۱:آدما با چیزی که ما فکر میکنیم و ظاهرشون نشون میده خیلی فرق دارن

نتیجه اخلاقی۲:یا ما خیلی گیجیم که متوجه نشدیم تعقیبمون کرده یا این مارمولک خیلی زرنگ بوده!!

این هفته اصلا دانشگاه نرفتیم یه سری از کلاسا رو پیچوندیم و یه سری هم اصلا تشکیل نشد در نتیجه امتحان اقتصاد امروز هم پر!!!!!!

بحیرا و گلناز رفتن خونشون و من و سحر موندیم!دیروز رفتیم دوتایی خرید موقع برگشت دیگه داشتیم از حال میرفتیم !

پریشب یه جورایی با حسام دعوام شد سر قضیه شهریور نه اینکه قهر کنیم و از این حرفا ولی یه کم دلخوری پیش اومد و میتونم بگم اولین دعوامون بعد از یک سال بود و نتیجه اش این شد که دیروز با مامانش صحبت کرد و ایشون هم متقاعد شدن که شهریور خیلی دیره و به سلامتی این قضیه هم حل شد.

یه اتفاق خیلی عجیب دیگه ای هم افتاد که هنوز من نتونستم باورش کنم و یه جورایی شبیه به فیلم هندی بود بیشتر تا واقعیت!!

 هر کسی رمز رو میخواد بگه


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:42 توسط آرامش|

جمعه بعد از اینکه پست جدید نوشتم و تو حال و هوای غم بودم با حسام که حرف زدم عن ابر بهاری شروع کردم به گریه کردن.جالب اینجاست که خودمم حیرون موندم این همه اشک از کجا میاد؟

جمعه غریب ترین روز زندگیم بود:

من بودم  و یه شهر غریب....

پیش اومده بود که یه جایی تنها باشم مثل پارسال که ۱۱روز خونه عمم اینا تنها بودم اما باز اون سربازه بود که واسم نون میخرید و میدونستم یه کسی هست یا همسایه هاشون بودن اما جمعه از این خبرا نبود!من بودم و یه عالمه آدم غریبه تو یه شهر غریب بدون آشنایی!

تا غروبش عین دیوونه ها تو خونه قدم میزدم بعدشم رفتم یه دوری بزنم شاید دلم واشه!

غریب بودن خیلی چیز عجیبی هم نبود

از من غریبتر تو این شهر یه پیر مرده که نمییدونم تنهاست؟دیوونست؟یا خیلی چیزای دیگه

من و سحر هر وقت میبینیمش میگیم دوستمون!خونش باید تو محله خودمون باشه چون این دور و اطراف زیاد میبینیمش!بنده خدا اصلا انگار تو باغ نیست خیلی پیره با یه کت و شلوار پاره و مو و ریش سفید بلند که معلومه یکی دوسالی میشه رنگ آب و شونه به خودشون ندیدن

این پیر مرده هم شده غصه واسه من!یعنی یکی پیدا نمیشه به داد این بنده خدا برسه؟

خیلی قیافه مظلومی داره!یه جورایی شبیه بابانوئله!

نمیدونم تو سال جدید متحول شدم یا سرم به جایی خورده که از دیروز داشتم اقتصاد میخوندم برای۵شنبه!توی این چندین سالی که از اول ابتدایی تا الان در حال تحصیلم تاحالا پیش نیومده بود که من بخوام واسه امتحان زودتر از شب قبلش بخونم!!!!!!!!!!!

از اونجایی که من در سال جدید دیروز اولین بار بود که درس خوندم تازه به این مساله پی بردم!اصلا این وجدانم طوری بیدار شده که هرکاری کردم ۱۰صفحه ی باقی مونده رو بذارم واسه فردا که بیکارم نشد که نشد!طوری ملامتم میکرد که انگار فردا کنکور دارم حالا امتحان بماند!!!!!!!هیچی دیگه ما هم چند ساعت پیش درسو تموم کردیم.گفتم ثبت بشه شاید دیگه همچین چیزی تکرار نشه

دیروز من و گلناز افتادیم به جون آشپزخونه!پدرمون در اومد!یکی نیست بگه آخه خونه دانشجویی باید آشپزخونش ۲۳-۲۴متر باشه؟

هر چی این خونه رو تمیز میکنیم باز کثیف میشه و ماشالله ۱۱۰متری هست!منم تخصصم در سابیدن سرامیک ها و استفاده از انواع مایع سفیدکننده و ضدعفونی کننده است!

نمیدونم قبلا گفته بودم یا نه تو حیاط صابخونمون یه درخت ازگیله که خیلی بلنده و از سقف خونم قدش بلندتره و شاخه هاش از پنجره اتاق ما میگذره و ما هم که رحم نمیکنیم و از وقتی که سبز بود تا الان که زرد شده و تقریبا در حال رسیدنه مشغول خوردن میوه هاشیم و امان از روزی که آقای صابخونه بخواد بیاد واسه چیدن ازگیلا!!

جالب اینجاست که فقط سمت پنجره ما میوه داره!

هنوز یک عاشقانه آرام رو که از عید خریدم تموم نکردم و هر روز چند صفحه ای ازش میخونم و واسه خودم احساس تاسف دارم  با این سرعت عملم!

دو تا تحقیق داریم که هنوز انجامش ندادیم و مثل پروژه های تو ایران در دست احداثه!

تو حس عاشق شدنی حس رسیدن به اوج

مثل رهایی از قفس یا ساحل امن یه موج

آرامش نگاه تو منو به بند میکشه

بذار دل تنهای من دوباره عاشقت بشه

چند شبه هر دفعه سر یه مساله ای دوتایی میزنیم زیر گریه و بعدشم همدیگرو دلداری میدیم و بیشتر از قبل حس عاشقی داریم

+هوس کردم تن بارونو امشب که رو آتیش غربتم بباره

نگو گریه نکن دست خودم نیست تموم گریه هام بی اختیاره

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:11 توسط آرامش|

دیگه مثل سابق دست و دلم به نوشتن نمیره!

چند روزی رو که با سحر خونمون بودیم خیلی خوب بود.روحیم عوض شد عوضش پای هر دوتامون به شدت درد میکرد.چون بیشتر روزو در حال راه رفتن بودیم.

حسامم هم لاهیجان و هم رامسر باهامون بود...

چند هفته پیش هم که منو حسام رفته بودیم نور خیلی خوش گذشت.مروارید خزرم خیلی خوشگل شده بود.۸ساعتی رو با هم بودیم و موقع خداحافظی من زدم زیر گریه!هیچ وقت از این عادتا نداشتم اما متاسفانه پیدا کردم...

حتی الان که برگشتم دانشگاه بازم دلتنگی میکنم و چشمام انگار هرز شدن و بی اختیار گوله گوله اشک میریزم!

سحر دیروز رفت تهران!تا دوشنبه تنهام

بحیرا و گلنازم امروز رفتن تهران نمایشگاه کتاب و شب برمیگردن!هرچی به من گفتن بیا نرفتم.دیگه اینقدر این مدت تو اتوبوس و ماشین نشستم تمام تنم درد میکنه و تازه داره خوب میشه!کتابم که نمیخواستم ترجیح دادم اصلا نرم..

دیروز غروب ۳تایی رفته بودم هوایی عوض کنیم که حسابی خیس شدیم!یهو بارون گرفت و رعد و برق و..

تب دستای تو از جنس آتیشه که حتی زیر بارون شعله ور میشه

اگه بارون بره بازم دوست دارم من از آتیش تو دست بر نمیدارم

منم که انگار نه انگار از خیس شدن بدم میاد همینطور به راهم ادامه میدادم.چند روزی میشه دارم با هندزفری و گوش دادن تو خیابون آشتی میکنم.

دیروز اصلا شبیه غروبای پنجشنبه نبود حتی از غروب جمعه هم دلگیرتر بود و خیابونا خلوت تر!!!

۵شنبه امتحان اقتصاد دارم و حتی یه بار هم کتابو ورق نزدم فقط شنیدم که سخته

دیروز خبرای بد هم شنیدم ...وجودم پر شده از اضطراب و استرس و دلواپسی و هر واژه هم خانواده ی اینا!

از طرفی مامانم حرفای نگران کننده میزنه از طرف دیگه مامان حسام میگه تا شهریور صبر کنین

میترسم تا شهریور دیگه چیزی ازم نمونه اینقدر که حرص میخورم

حسام میگه ناراحت نباش بخند اما چه جوری؟

از این فکرای آشفته از این حالی که من دارم

از این لبخند مصنوعی که میسوزونه بیزارم

از اینکه له بشم هر روز با این حرفای تکراری

از اینکه از تو میپرسم هنوزم دوستم داری؟

از این مردی که میخنده ولی از گریه لبریزه

از این روزای تکراری که هر دم عصر پاییزه

خلاصه اینکه حالم خیلی خوش نیست...

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:20 توسط آرامش|

دو هفته ای که گذشت سرم واقعا شلوغ بود چون هفته پسش که رفتم دانشگاه چند روز و که کلاس داشتیم و اخر هفته هم خواهرای بحیرا و خالم اومده بودن خونمون و ۴تایی مشغول پذیرایی از مهمونا بودیم.یکشنبه هفته پیش با حسام رفتم نور و ۴شنبه هم من و سحر اومدیم خونه ما و هنوزم اینجاییم.این چند روز هم با سحر میرفتم بیرون:لاهیجان و رامسر و ..

فردا دوتایی بر میگردیم و باز هم کلاس و...

بعدا اتفاقات رو با جزئیات مینویسم.

خواستم بگم که هستم

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 16:48 توسط آرامش|

دیروز روز خوبی نبود با اینکه ساعت های آغازینشو پر از حس خوب و سرشار از آرامش بودم اینقدری که انگار تمام سلول هام فریاد میزدن خدایا شکرت....از اون حس هایی که کمتر برام به وجود میاد...

صبح هنوز از تختم بیرون نیومده بودم که مامان یه مساله ای رو در مورد حسام پیش کشید و کلی ناراحتم کرد طوری که چندین بار گریه کردم .البته مامان من عادت داره یه چیزی رو بزرگ کنه و جو بده الان هم آتش بسه بینمون!نه من درموردش حرف زدم نه اون!

یه موقع هایی خیلی خداروشکر میکنم که یکی هست وقتی بغض داری وقتی بی حوصله ای وقتی حتی از خودت خسته ای....

عوضش امروز روز خوبی بود

بعد از ظهر مرغ و گوشت و وسایلی که از خونه باید میبردمو مامان برام آمده کرد و منم کمکش کردم .دیگه کم کم بوی رفتن میاد..بوی خداحافظی از این شهر از این خونه از این اتاق از این خلوت

غروب حوصله م سر رفته بود و این پیاده روی و رفتن به دریا هم انگار مثل دینی مونده بود به گردنم تقریبا ساعت۷بود که تو دوراهی رفتن و نرفتن مونده بودم و واسه هر دوتاشم دلیل میاوردم تا بالاخره تصمیم گرفتم برم.

کاملا ساده و انگار هیچ کسی تو خیابون نیست هندزفری به گوش راه افتادم و برای رسیدن به دریا یه راه میون بر رو انتخاب کردم که خیلی هم خلوته و اینجا هم دودل شده بودم که برم یا نه؟همون لحظه دخترک دوچرخه سوار و پدر و مادرش داشتن از اون راه میرفتن و این باعث دلگرمیم شد و از همون راه رفتم.از اونجایی که من اصولا راه نمیرم بلکه میدوم ازشون جلو زدم و گاهی دیدن دخترک دوچرخه سوار که ازم جلو میزد خیالمو راحت میکرد!دلم میخواست منم با دوچرخه میرفتم.بهش حسودیم شد...

یه قسمت از جاده پر بود از شقایق های قرمز ....بعضی وقتا این همه زیبایی رو نمیتونم درک کنم

این شقایق های سربه هوایی که من دیدم بهشون نمیومد داغ به دل داشته باشن!

ساحل هم تقریبا خلوت بود عوضش پر بود از صدف های سفید

معلم کلاس پنجمم رو دیدم به نظرم خیلی شکسته و لاغر شده بود تو همین فکر بودم که دیدم نه مثل اینکه ۱۰سال از اون موقع گذشته!!!!!ولی واسه من مثل۳-۴سال بوده

معلم کلاس پنجمم بین بقیه معلم های دوران دبستان پر رنگتر بوده برام!

هنوز همون جذبه همراه با مهربونی و صمیمیت تو نگاه و لحنش بود

حتی صحبت کردن با موبایل کنار دریا حس بهتری بهم منتقل کرد

موقع برگشت شاد و شنگول واسه مامان سبزی خریدم و سبزی روزنامه پیچ رو عین بچه ها تو دستم تکون میدادم و گاهی هم بو میکردم بعد به کار خودم میخندیدم

اصلا نگران آبروی رفته م نباشین چون هوا تاریک بود و خیابون خلوت!یا کسی منو ندیده یا حداقل اگه دیده باشه نتونسته شناسایی کنه

یک عاشقانه آرام:بهار پیش از آنکه حادثه ای در طبیعت باشد حادثه ای ست در قلب آدمی.و پیش از آنکه در طبیعت محسوس باشد در حسی انسانی وقوع می باید.این در بهاران گل نیست که باز می شود،

گره های روح انسان است.

بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش

باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش

چند وقتیه هر جا که تنهایی میرم جای خالیشو حس میکنم و تو خیالم تصورم میکنم که این آخرین باره و دفعه بعد اونم هست...

بسی خل شده ام

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:24 توسط آرامش|

حالم خوبه خیلی خوب....

از دیروز کاملا احساس میکنم مثل قبل شدم هم از لحاظ روحی و هم جسمی!یک هفته ی گذشته واقعا سخت گذشت....بی حال بی حال بودم

هم از آینه فرار میکردم و هم هر چند دقیقه بهش نگاه میکردم!!!

رنگم عین گچ دیوار شده بود...دور چشام کبود بود...

امروز هر وقت که به آینه نگاه انداختم لبخندی از روی رضایت نشست رو لبم...چقدر سلامتی خوبه!

دیروز غروب با مامانم رفتم بیرون.میخواستم شلوار بخرم و خداروشکر رنگ مورد نظرمو پیدا کردم...

مامانم میخواست یه چیزایی واسه آشپزخونه بخره که منم چشمم افتاد به پارچه های خووشگل با طرح انگور و یک دل نه صد دل عاشقشون شدم و خریدم....

چقد خوبه که واسه خودم خونه دارم هرچند که دانشجوییه اما حداقل میتونم هرچی که خوشم میاد واسش بخرم نه اینکه حسرت بخورم  و انتظار بکشم تا برم سر خونه و زندگی خودم!!من آدمیم که با خریدن یه چیز کوچیک هم ذوق میکنم...

بعد تا یکی دو روز هم هی میارمش به هرکی که تو خونه باشه نشونش میدم و میگم فلان چیزو خریدم و ذوق میکنم.درست عین بچه ها!چه اشکالی داره آدم یه موقع هایی بچگی کنه؟

پارسال یه سری پی دی اف ریخته بودم تو لپ تاپم اما درست و حسابی بهشون نگاه ننداخته بودم تا دیروز که متوجه شدم کلی کتاب های خوب و معروف رو به صورت پی دی اف دارم و خودم خبر ندارم!!!!!

شاید کسی باورش نشه من از محتویات لپ تاپم کاملا خبر ندارم و بعضی وقتا یه چیزایی پیدا میکنم که خودم متعجب میشم

نمیدونم چرا وقتی پی دی اف لیلی و مجنون نظامی رو دیدم نا خودآگاه کپی کردم رو دسکتاپ و چندین صفحشو خوندم...چند روزی هم هست که دو جلد حافظم دور و برم هستن و روزی چند بار باز میکنم و بلند بلند شروع به خوندن میکنم...

 برای من فقط یک کتاب شعر نیست!حافظ یه دوست قدیمیه...یه همراه....یه مرهم...

خیلی وقت بود میخواستم حفظش کنم هرچند که با تک تک بیت ها آشنایی دارم اما کامل و به ترتیب حفظ نیستم.یه وایت برد گوشه اتاقمه که هر روز صبح یه بیت شعر روش مینویسم.امروز این بیت اومد تو ذهنم:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر      یادگاری که در این گنبد دوار بماند

بعد هی به صورت های مختلف نوشتم و تکرار کردم تا اینکه رفتم این غزلو حفظ کردم

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند    وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن   شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

دیشب خواب دیدم که رفتم یه مسجدی و اونجا نماز خوندم بعد انگار یه مراسمی بوده اونجا و کلی ظرف نشسته تو آشپزخونش بود و داشتم میشستم و همینطور حس آرامش و سبکبالی بهم منتقل میشد

نمیدونم شاید سرحال بودن امروزم به خاطر خواب دیشبم باشه چون وقتی بیدار شدم برخلاف همیشه حتی جزئیات خوابمم یادم بود و حال خیلی خوبی داشتم

امروز غروب هم با خواهرم رفتم بیرون .میخواست کیف پول بخره و منم خیلی تلاش کردم تا تونستم خودمو قانع کنم که کیف پولم هنوز سالمه و احتیاجی به این کیف جیره که بدجور چشممو گرفته بود و قیمتشم بالا بود ندارماصلا دست خودم نیست هرچیزی که خوشم میاد قیمتش بالاست و منم که اصلا ولخرج نیستم !!!!!!!!!!!

دوباره بهار شد و نوبت به ضد آفتاب رسید و یک عدد ضدآفتاب هم خریدیم البته به همراه هندزفری!

هیشکی نمیتونه مثل من هندزفری خراب کنهباید برم اسممو تو کتاب گینس بنویسم

اسپیکر گوشیم دوباره مشکل پیدا کرده بود و دادم درستش کنه و واسه اینکه وقت بگذره خواهرمو بردم تو یکی از این کوچه های قدیمی تا قدم بزنیم.دلم غش و ضعف میرفت وقتی اون خونه های قدیمی با پنجره های بزرگ و سراسری و سقف های شیروونی سفالی میدیدم.مخصوصا دروازه ها که ازشون اقاقیا مثل خوشه های انگور آویزوون بود!حیف که گوشیم همرام نبود تا ازشون عکس بگیرم

امروز وقتی اعلامیه یکی از فروشنده ها رو دیدم بدجور ناراحت شدم آدم خیلی خوب و خوش برخوردی بود.بعد مدت ها تنها کسی بود که خیلی از فوتش ناراحت شدم.نمیدونستم سرطان داره

وقتی اومدیم خونه خبر فوت استاد پوررضا خواننده معروف گیلانی رو هم شنیدم

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد    تا بود فلک شیوه ی او پرده دری بود

+یادآوری:طوطی

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:43 توسط آرامش|

روزای بهار رو دوس دارم اونم بیشتر از همه ی فصل ها!حتی اگه هوا ابری بشه و بارون بزنه باز یه نگاه به آسمون میندازم و لبخند میزنم چون میدونم هوای بهاره و اصلا بعید نیست تا چند ساعت بعدش از پشت ابرا خورشید بیرون بیاد....

ساکن شهر شمالی بودن این دردسرارو هم داره دیگه!والله آرزو به دلمون مونده یه یکی دو هفته هوا آفتابی باشه...

خیلی خوشحالم از اینکه دوباره پنجره ها باز شدن و تا یه مدت خبری از سرما نیست.

پلکم تقریبا خوب شده حداقل ظاهرش که اینو میگه !دلم میخواد الان پاشم برم دریا!چند ماهی میشه نرفتم با اینکه در چند صد متریه خونمونه...حیف که هندزفریم یه کم مشکل پیدا کرده وگرنه حتما میرفتم

خودم به حال خودم افسوس میخورم که خیابون به این خوبی برای پیاده روی کردن هست وو انتهاش میرسه به دریا اما من اینقد تنبلی میکنم و میشینم تو خونه

دیروز داشتم مسیجای خودمو و حسامو تو فیسبوک میخوندم...اولش چقدر محترمانه بود....

همه ی فعل ها  به صورت سوم شخص جمع صرف میشد....

تقریبا ۱۱ماه پیش بود و بعدش هرگز مرورشون نکرده بودم.کلی خاطره برام تداعی شد.

کی فکرشو میکرد یه روز از اونجا از اون غریبگی به این صمیمیت برسیم و این چند ماه باقی مونده رو روزشماری کنیم؟

چشم بهم زدیم ۱۱ماه گذشت...این ۳-۴ماه هم میگذره...

خدا و من و تو شکوه و سکوت،سکوتی پر از حرف بارون زده

تمام سرانجام و آغاز ما همین حسه خوبه کی میگه بده؟

ببین سایه عشق از ما چی ساخت ببین حالمون خوبه و عاشقیم

واسه دیدن شهر دریایی ها خدا با من و تو ،تو یک قایقیم

خدا با منه تا تو با من عجینی

کی میگه بده عشق پاک زمینی؟

(رضا صادقی)

تو این مدت  هرگز قهر نکردیم.چند باری از هم دلگیر شدیم اما گذرا بود به ساعت هم نرسید...

وقتی پای صحبت کسایی میشینم که ازدواج کردن و ناراضی هستن و یا میگن که طرفشون تغییر کرده و زندگی اون چیزی که فکرشو میکردن نبوده خیلی نگران میشم.با خودم میگم یعنی ممکنه یه روز منم همچین حرفی رو بزنم؟

زن پسر عمم۲سال از من کوچیکتره و الان یه دختر۱۰ماهه داره هم از ازدواج ناراضی بود و هم از بچه دار شدنش!چند روز پیش که خونمون بود باهام درد دل کرد البته من بهش حق میدم چون من اگه جای اون بودم یه روزم نمیتونستم پسرعممو تحمل کنم....

البته نه اینکه پشیمون باشه ها اما میگفت اگه برگرده به عقب با این شخص ازدواج نمیکرده و به این زودی بچه دار نمیشده!درسته چند سالی از ازدواجشون گذشته بود اما ۱۵سالش بود که ازدواج کرد

فکر اینکه یه روزی من بخوام مادر بشم اصلا در مخیلیه ام نمیگنجه!خودمم نمیدونم چرا؟!

حتی نمیتونم برای چند دقیقه تصورش کنم...

بخشی از یک عاشقانه آرام:تا آن زمان که ما زنده ایم خوشبختی نیز مانند آب و مهتاب نمیتواند دروغ باشد.

ما همانگونه که به داشتن امید محکومیم به تصرف خوشبختی نیز!

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 19:27 توسط آرامش|

الان چند روزیه که در بیحالی کامل به سر میبرم و فشارم بدجور پایینه و بیشتر روزو رو تخت خوابم

احساس میکنم واسه سفالکسینه که هر۶ساعت میخورم.والله این قرص یه آدم قوی رو از پا در میاره چه برسه به من ضعیف!حالا قصد دارم هر ۱۲ساعت بخورمشوالله این چشمم بساطی شده واسه ما:هر ۶ساعت دو تا قطره باید بریزم و قبل خوابم که دو تا پماد !اینقد بدم میاداز همه بدتر این کپسوله ست که بوی خیلی بدی میده

امیدوارم این دوتا سرمی که قبل و بعد جراحی زدم بعدا واسم دردسر نشه!چون من قبلا که مدرسه میرفتم فشارم بدجور پایین بود و هفته ای یه دفعه رو سرم میزدم اما موقعی که واسه کنکور میخواستم بخونم و همیشه تو خونه بودم دیگه سرم نخوردم و بعدش هم که ۳سالی میشه نخوردم تا همین چند روز پیش!میترسم بازم مثل قبل بدنم عادت کنه بهش و بیا درست کن......

هر وقت که یه مدت نمینویسم تا دوباره شروع کنم یه مدت طول میکشه ....تازه دارم میافتم رو غلتک

هی مردم ازدواج میکنن و من حرص میخورمدختر همسایمون اول دبیرستانه و ازدواج کرده....

این دفعه نمیخوام سر خودمو به جایی بکوبم.باید برم سر اون احمقو و پدرومادرشو بکوبم به دیوار...

آخه این بچه که از لحاظ اخلاقی و درسی و...مشکل داره الان وقت شوهر دادنشه؟خواهرشم هم سن منه و الان یه دختر۲-۳ساله داره!!!!!!!

چند روز پیش با خواهرم داشتیم میرفتیم بیرون که داداشش جلو درشون بود با یه پسر دیگه بعد که رد شدیم خواهرم گفت با این ازدواج کرده ها!انگار برق منو گرفته باشه!پسره بچه تر و ریزه میزه تر به نظر میرسید و۱۸سالش بود!

نمیدونم چرا یه عده عین کولی ها زندگی میکنن!؟

هم خونه ای هام همشون رفتن و فقط منم که نرفتم اونم چون مامانمم نمیذاره!میگه اینجا هستی من بهت میرسم اوضاع اینه بعد بری اونجا دیگه چی میخواد بشه؟

ولی خیلی هوایی شدم که برم...مخصوصا سحر که خیلی دلش میخواد در مورد یه قضیه ای باهام حرف بزنه و بیشتر اصرار داشت که برم...شاید تا شنبه رفتم و اگه نشد هم که دوشنبه میرم

خیلی وقت بود کتاب نخونده بودم.تو عید یه روز که منو  حسام و دوستش و دختر عموم رفته بودیم بیرون کتاب یک عاشقانه آرامو که تعریفشو زیاد شنیده بودم خریدم اما فرصت نشده بود بخونم تا دیروز که شروع کردم به خوندش اما دیگه مثل سابق نیستم و نمیتونم زیاد بخونم و بعد۲۰صفحه خسته میشم

هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینقدر تغییر کنم اما ...

طی این۲-۳سال از این رو به اون رو شدم

دیگه به موقع موفقیت نمیخرم و وقتایی که میخرمم خوندش به چند صفحه خلاصه میشه!دیگه کتاب نمیخونم.دیگه مثل سابق به گلام نمیرسم دیگه ذوق ادبی ندارم دیگه مثل قبل عبادت نمیکنم دیگه مثل قبل سنگ صبور نیستم حتی دیگه مثل قبل به دور و اطرافم توجه نمیکنم و متوجه تغییرات نمیشم

دیگه خیلی رو اعتقاداتم پایدار نیستم و اراده ی قبل رو ندارم!اصلا شدم همون آدمی که همیشه ازش میترسیدم و این خیلی بده

بدتر از همه اینه که دیگه دوستا و آشناهامم خیلی یادم نمیاد و خیلی دیر به دیر احوالشونو میگیرم

ولی این کتابه یه کم حالمو بهتر کرده...

دلم یه سفر تنهایی میخواد تو دل جنگل دور از امکانات دور از هیاهو...

پنجره یچشمای تو وقتی به چشمام وا میشه

نمیدونی توی وجودم که چه غوغایی میششه

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:33 توسط آرامش|

این چند روز همش به دکتر و بیمارستان و سونوگرافی گذشت!

مشکل پلکم با دارو حل نشده بود و بعد تعطیلات که رفتم دکتر بهم گفت باید جراحی بشی.حالا مگه میتونستم واسه سونوگرافی نوبت بگیرم؟همه میگفتن یه هفته بعد اما با پارتی نوبت گرفتم.

چهارشنبه صبح با اعتماد بنفس کامل رفتم بیمارستان به خیال اینکه عمل سرپایی و زود تموم  میشه اما چشمتون روز بد نبینه تا رفتم بهم سرم زدن و مامانمم فرستادن بره واسم لباس اتاق عمل بخره!!!

باز بیخیال بودم تا اینکه دیدم نه مثل اینکه قضیه داره جدی میشه و منو با ویلچر بردن اتاق عمل!!!

باز تا زمانی که وارد اتاق عمل نشده بودم و بیرون منتظر بودم کاملا عادی برخورد کردم اما تا رفتم تو جوش بدجور منو گرفت و کلی استرس بهم وارد شد

دیدم جدی جدی دارم عمل میشم و بهم اکسیژن وصل کردن و داروی بیهوشی و....

مثلا قرار بود با داروی بیهوشی گیج و خوابالود بشم اما اینقد که ترسیده بودم این اتفاق نیافتاد و کاملا حس میکردم و میشنیدم...

دیروزم کلی مهمون داشتیم و تا امروز صبح بودن...

خدا بیماری رو نصیب هیچ کس نکنه واقعا سخته!من که اصلا روحیه کارهای درمانی رو ندارم و اگه چند روز اونجا بمونم حتما افسردگی میگیرم....

الان دور چشمم کبوده و بدجور ورم کرده و اگه تا فردا خوب بشه شاید دوشنبه رفتم اگه هم خوب نشه یک هفته ای رو باز در استراحت بسر میبرم و درسم که اصلا ندارم!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 21:43 توسط آرامش|

یه سال دیگه گذشت.....

خوشحالم از اینکه این۱۳روز تموم شد و دیشب بعد۲ماه برگشتم خونه!کل ۱۳روزو خونه مادر جون بودیم و همش به عروسی و مهمونی و یا پذیرایی از مهمونا گذشت...

واقعا از شلوغی خسته شده بودم....

اصلا نمیدونم از چی و از کجا بنویسم چون خیلی زیاده

یه هفته میمونم و دوشنبه میرم و باز درس  و دانشگاه و...شروع میشه

حوای خوبم  چیدن یک سیب که هیچ من پشت ردت تو دل آتیش میرم

حس میکنم آدم به دنیا اومدم تا این سیبو از دستای تو عیدی بگیرم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 19:31 توسط آرامش|

اصلا نفهمیدم این یک هفته چطوری گذشت چون خیلی سرم شلوغ بود!

۵شنبه با دختر عموم و دو تا از دوستاش بر گشتیم و اتوبوس پر بود از دانشجو!قرار بود تنکابن پیاده بشیم و من برم خونه مادرجون اینا!اتوبوسمون تصادف کرد و کلی وسط جاده معطل شدیم اما عوضش کلی خندیدیم

خوش گذشت....از شنبه تا ۲شنبه منو خالم مشغول خرید بودیم و هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود...

حتی برف هم اومد.اون چند روزو خونه ی عمم بودیم!عمه مو خیلی دوس دارم .اصولا از آدمای آروم خوشم میاد شایدم واسه این باشه که مامانم آدمیه که خیلی حرص میخوره و عجوله البته اینو از مامانش به ارث برده و اینجور آدما اعصابمو بهم میریزن از بس که عجله دارن و میترسن....

با اینکه خرید کردنو خیلی دوس دارم اما آخرش دلم میخواست برم بشینم تو خونه و یکی واسم خرید کنه

چون هم خالم و هم من کلی چیز میخواستیم که حتما باید میخریدیم.....

دوستشم آدم آرومی بود....خیلی آروم تر از چیزی که فکرشو میکردم

واسه کار لپ تاپ مجبور شدم چند دفعه برم پیشش!حسامو نتونستم خوب ببینم چون در گیر خرید بودم.۲دفعه آخر وقت باهامون اومد و هر دو دفعه کارمون زود تموم شد...

واسم جالب بود که دوستش گفته بود من کودک درون فعالی دارم!!!!

دیروز منو خالم مشغول خونه تکونی واسه مادرجون بودیم

دارم امسالو با سال های پیش مقایسه میکنم و به این نتیجه رسیدم که تو چند سال اخیر سال۹۰بهترین سال بوده و دغدغه هام خیلی کمتر بوده.حداقل از ۲-۳سال پیش خیلی خیلی بهتر بوده...

از سال۸۹احساس میکنم زندگیم افتاده رو دور تند!!اصلا متوجه نمیشم چطوری یهو از فروردین به اسفند میرسم....

دارم فکر میکنم یعنی این سالی که چند روز به پایانش نمونده آخرین سال دوران مجردی بوده؟!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 10:15 توسط آرامش|

این پستم نمیخواستم بنویسم یعنی اصلا حسش نبود و کامنت نهال باعث شد بنویسمش!
یه روزایی واقعا کلافه و بی حوصله بودم و دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار حتی میخواستم یه پست پر از غرغز هم بنوسیم اما بعد از چند خط منصرف شدم.دوران دانشجویی با همه بد و خوبش مسئولیت هم داره و دقیقا مثل خونست و کلی از وقتمون برای پخت و پز و شست و شو و خرید و از این کارا میره .
این مدت خیلی آشپزی کردم...
چهارشنبه با بچه ها تو حیاط دانشگاه کلی عکس گرفتیم و 5شنبه هم رفتیم نمایشگاه صنایع غذایی که به من خیلی خوش گذشت و همه سمپل ها به جز پنیر که دوس ندارم امتحان کردم و از نظرم همشونم خوشمزه بود
خیلی چیزا قرار بود بخرم اما هی گفتیم دور بزنیم بر میگردیم اما آخرشم بر نگشتیم....
روز خوبی بود کلی روحیم عوض شد.من و ارمین و سحر و گلناز و بحیرا بودیم و موقع برگشت یه تاکسی گرفتیم:)
تا حالا این همه شوری و شیرینی و ترشی رو با هم نخورده بودم.سحرم هی واسم چشم و ابرو می اومد که اگه حالت بد بشه من میدونم و تو!!!!!البته بحیرا طرف من بود...
نزدیک خونمون یه گل فروشی هست که همیشه خدا بسته بود اما الان چند هفته ست که یه عالمه جعبه گل با گلای رنگی رنگی تو خیابون گذاشته و هر دفعه که میبینم دلم غش و ضعف میره براشون و دلم میخواد همشونو بخرم و تو باغچه بکارم .اتفاقا خونمون یه باغچه ی خیلی بزرگ هم داره اما صابخونه بهش نمیرسه:(
به سحر میگم بیا باغچه رو درست کنیم و گل بکاریم آخر ماه پولشو از اجاره ی خونه کم کنیم:))))
اینجا یه بازار تره بار داره که من عاشقشم  و قبل از اینکه خونه بگیریم و پانسیون بودیم زیاد اونجا میرفتیم اما خونمون ازاونجا دوره .دوس دارم بین سبزی  و میوه های تازه و رنگارنگ راه برم و همشونو بخرم.امروز با سحر رفته بودیم سبزی محلی بخریم.به این نتیجه رسیدم که چقدر دلم میخواد سبزی فروش و گلفروش بشم.شغل پر از شادابی و انرژیه اصلا مگه میشه ادم با گل و گیاه در ارتباط باشه و ناخودآگاه لبخند نزنه؟
چند دقیقه پیشم دوتایی سبزی هارو پاک کردیم و الان دستم بوی سبزی میده....
خیلی از کلاسا رو پیچوندم و امروزم به نمایندگی از بچه ها رفتم با استاد صحبت کردم و کلاسو کنسل کردیم
تو جمع بودن واقعا تاثیر مثبت داره.داداش یکی از هم کلاسیامون حدود 30روز پیش با چاقو کشته شد.بنده ها بی گناه بود و جوون مرگ شد.متولد67بود.روز اولی که بعد از تعطیلات رفتیم دانشگاه از قیافش افسردگی داد میزد و حتی لبخند هم نمیزد اما جدیدا حرف میزنه و میگه و میخنده....
دیشب حسامو ناراحت کردم البته شاید حق هم داشتم اما برام سنگین تموم شد وقتی گفت نباید بعضی چیزارو بهت میگفتم....
خیابونا شلوغتر از قبل شده و من منتظرم ماهی گلیا رو بیارن....
تو کوچمون یه مهدکودکه که تو حیاطش یه خرگوش سفید تو قفسه و گاهی که بهش نگاه میکنم کلی دلم براش میسوزه و دلم میخواد براش یه جفت بخرم....اما اگه قبول نکنن چی؟
چند روز پیش چند تا فیلم خریدیم و سرگرم دیدنشونیم.من یوسف آقا و برف روی شیروونی داغو خیلی دوس داشتم
دلم حال و هوای شاعرانه میخواد...
دلم چیدن سفره ی هفت سین میخواد...
دلم یه تنوع میخواد...یه اتفاق خاص....
عصبی تر از همیشه این روزا خیلی کلافه م
روحمو میشکافم اینبار تا یکی از نو ببافم
ذهن خلاق حقیقت با سلیقم نمیخونه
نوسان دارمو در من همه چی رنگ جنونه
دلم میخواد یه پاک کن بردارمو هرچی تو سرم میگذره رو پاک کنم....
برای خودم:
بی هیچ اسمی میشه عاشق شد جادوی این دلدادگی کم نیست
با عشق و بیتابی مدارا کن حوای من تقصیر آدم نیست
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 18:57 توسط آرامش|

کلا بیخود این هفته رو اومده بودیم و۲تا کلاس بیشتر تشکیل نشد و از اونجایی که ما دو روز در هفته بیشتر کلاس نداریم بقیه هفته خیلی کسل کننده و سخت میگذره دیگه داریم دیوونه میشیم.کارای عجیب و غریب انجام میدیم مثل چند شب پیش که بعد شام هنوز سفره رو جمع نکرده بودیم که مسابقه فوت کردن شمع از راه دور و سیب خوری راه انداخته بودیم کلی هم خندیدیم.

این روزا واقعا مسخره میگذره و حوصله مون هم به شدت سر رفته و کاری هم نداریم انجام بدیم فقط میخوریم و میخوابیم

نمیدونم چرا امسال همه جا اوضاع داغونه و هنوز از لباس جدید خبری نیست؟

یادش بخیر وقتی بچه بودیم چه ذوق و شوقی داشتیم...

خیابونا خیلی شلوغه اما همه الکی اومدن و از خرید خبری نیست...

دلم ماهی گلی میخواد..

ذلم یه هیجان میخواد..

خسته شدم از این یکنواختی

سرعت اینترنتم پایینه و ....

اصلا :حس و حالم خوش نیست همه چیز داغونه

دلمم زود به زود تنگ میشه حتی ساعت به ساعت

شبایی که تورو دارم تو یه لحظه سحر میشه

تو هر باری که میخندی جدایی سخت تر میشه

تو نیستی تازه میفهمم جدایی ها چقدر سختن

ولی نه گفتن آسون نیست به روزایی که خوشبختن

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 13:15 توسط آرامش|

دیروز تو اتوبوس تقریبا۶ساعت هندزفری تو گوشم بود و خیره شده بودم به شیشه ی شکسته و از لای شکستگی ها به زور بیرونو نگاه میکردم.....

دیگه تک تک این شهرا واسم خاطره دار شدن از رامسر که رد شدیم یاد ۲شنبه افتادم یاد روزای گرم تابستون که داشتیم از گرما هلاک میشدم و اون روز که خیلی سرد بود و طاقتم داشت تموم میشد

یه نگاه به خیابون انداختم و لبخند زدم

دختر عموم برام زنگ زد و گفت کسی که یه جورایی نامزدش محسوب میشد و۳سال با هم بودن و بعد به طور خیلی نامردانه ای جا گذاشتش البته این قضیه واسه۲سال پیشه چند روز پیش ازدواج کرده....

با اینکه دیگه دوسش نداره و الان خودش با یکی هست اما ناراحت شده بود و من کاملا میتونستم درکش کنم و بهش حق بدم...

خاطرات بد برای همیشه تو ذهن حک میشن و یادآوریشون تو هر زمانی آدمو داغون میکنه

مونده بودم چی بگم؟معمولا بعد از شنیدن خبر ازدواج میگم ایشالله خوشبخت بشن ...

به شوخی گفتم ایشالله بدبخت بشنیه کم مزه پروندم که جو عوض بشه و بخنده...

ولی ایشالله حداقل با این یکی بمونه و باز هوس یه یه آدم دیگه به سرش نزنه.

یه موقع هایی از پسرا میترسم با چیزایی که ازشون میشنوم

امروز اولین روز ترم جدید بود و فقط یه کلاس تشکیل شد.بعد کلاس با سجر رفتیم کلی خرید کردیم واسه خونه و وقتی برگشتیم من حدود۲ساعت و نیم داشتم دستشویی رو میشستم اونم چندین دفعه و با انواع شوینده ها.اخرش دیگه کمرم راست نمیشد....

خیلی خسته بودم و تولد یکی از بچه ها هم دعوت بودیم و اصلا حال نداشتم برم اما بالاخره رفتیم و هی بد نبود...

اینقدر خستم اصلا حال تایپ کردنم ندارم

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 23:39 توسط آرامش|

دیگه هرچقدر خوش گذروندم و دور از درس و دانشگاه بودم تموم شد و فرداساعت۱۱باید برم و احتمالا۵دیگه خونم و دوباره زندگی دانشجویی و خنده های الکی و سرخوش بودنا و سوژه شدن و ماجراهای جدید و درس و استاد های جدید

از سه شنبه ترم جدید شروع میشه و کلاسامونم سه شنبه۱۰صبح تا۵بعد از ظهر و چهارشنبه ۸صبح تا۶غروب و ۵شنبه هم یه کلاس ۱تا۳بعد ازظهر!

بقیه هفته رو هم میتونیم از هوای تقریبا بهاری لذت ببریم و خوش باشیم و خدارو شاکر باشیم که این ترم که اتفاقا استثنا هم هست آزمایشگاه نداریم!!

جدی جدی سال داره تموم میشه ها!!!!چقدر زود گذشت .البته شاید واسه من اینطوری باشه

تا چند ساعت دیگه شمارش معکوس واسه تحویل سال جدید شروع میشه...

امروز داشتم به این فکر میکردم الان۹ماهه که منو حسام با همیم  و اون اوایل فکر میکردم یه سال انتظار خیلی زیاده اما انگار نه اینطور نیست و چشم بهم بزنم این۳-۴ماهم میگذره

چند وقتیه استرس دارم مخصوصا جدیدا که دور و برم داره ازدواج صورت میگیره و مامان میاد تعریف میکنه که فلان اتفاق افتاد و فلانی درمورد دامادش اینو گفت و خرج و مخارج و از این جور حرفا

یه کم نگرانم وو گاهی این نگرانی از یه کم به خیلی میرسه و انواع شک و تردید ها و ترس ها از ذهنم عبور میکنه اما نمیتونه تصمیم منو عوض کنه و کافیه صداشو بشنوم یا چت کنیم یا حتی یک مسیج ازش همه ی اینارو کنار میزنه و آرومم میکنه....

میدونم مهربونتر و با اخلاقتر و با درک و شعورتر از اونو تاحالا ندیدم و همونیه که من میخوام اما فکر کار و باقی ماجرا خیلی نگرانم میکنه

تو فکر یک سقفم  یک سقف بی روزن

یک سقف پا برجا محکم تر از آهن

سقفی که تن پوش هراس ما باشه

تو سردی شب ها لباس ما باشه

سقفی اندازه ی قلب منو تو واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 23:9 توسط آرامش|

با اینکه خبر ازدواج خبر خیلی خوب و خوشحال کننده ایه ولی بعضی وقتا خوشحال که نمیشم هیچ ناراحتم میشم!مثل۵شنبه که خواهرم از کلاس اومد وو گفت یکی از دوستاشو دیده که ازدواج کرده وو چقد خوشگل شده و از این حرفا!آخه کسی که هنوز۱۵سالش نشده باید ازدواج کنه؟

همون شب مامانم گفت دختر دوست خانوادگیمون که تو وبلاگ زیاد ازشون نوشتم قراره ازدواج کنه و من دهنم باز مونده بود که بابا این هنوز ۱۸سالش نشده چه خبره؟اصلا جدا از بحث سن من که این خانومو میشناسم میدونم هنوز صلاحیت ازدواجو نداره و خیلی هم بچست...

همینا هستن که آمار طلاقو میبرن بالا دیگه

جالب اینجاست که معیار ازدواج شده کار و مدرک و پول!

حالم بهم میخوره از کسایی که میان دختری رو واسه ازدواج انتخاب میکنن که سنش کم باشه و دلیلشونم اینه که میخوایم خودمون اونجوری که میخوایم بزرگش کنیم و بشه باب میل ما

این چند روز به شدت افت فشار پیدا کردم و حرص خوردنم بی ربط نیست اما احساس میکنم یه کم ضعیف شدم.

زن عمو و دختر عموم رفته بودن قم و نوه ی عمو که معرف حضورتون هست نبرده بودن.جمعه عموم و دامادشو و این فوضول تشریف آورده بودن خونه ما.چقدر این بچه فوضول و شیرینه!من بچه ای رو ندیدم که۲سالش باشه و بتونه قشنگ حرف بزنه و درک و شعورش اینقدر بالا باشه.حسابی سرگرم شده بودیم و بهش میگفتیم مامان کو؟میگفت رفته زیارت و دستشم به حالت زیارت در میاورد!

هرچی که بهش بگی تو ذهنش میمونه حتی اگه چند ماه پیش باشه....

دیروز غروب رفته بودم بیرون با خواهر گرام.

راستی اینم عکس مروارید خزر که با حسام میرفتیم

http://www.img4up.com/up2/29871256224630229185.jpg

از تموم دار دنیا عاشقانه مثل رویا

با تو هستم با تو میمونم تا خدا

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 11:50 توسط آرامش|

http://www.img4up.com/up2/35065118649085702949.jpg

مثل اینکه قبلیه باز نمیشد اما این باز میشه!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 9:9 توسط آرامش|

قایق کاغذی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 22:44 توسط آرامش|

امروز صبح هنوز از تختم پایین نیومده بودم که بحیرا زنگ زد و گفت نمره ی میکروبیولوژی اومده برو نگاه کن!

اخه نمره ی بحیرا و سحرو من نگاه میکنم!خلاصه با کلی استرس رفتم نگاه کردم دیدم بله شدم۱۳.۱۳

کارد میزدن خونم در نمیومد!آنچنان عصبی بودم که سر صبحی با همه دعوا داشتم از مامان گرفته تا حسام که اصلا حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم و اونم ناراحت شد

نمره ی ههمون کم شده بود و بچه ها هم دونه دونه زنگ میزدن و میپرسیدن چند شدی و ما کم شدیم و از این جور حرفا!!نصف کلاس ما و بچه های مواد هم این درس رو افتادن!!!!!!

من آدمی نیستم که به خاطر نمره خودمو ناراحت کنم اما این درس فرق داشت!دیگه هرکی ندونه شماها که میدونین من از اول ترم داشتم میکروب مواد غذایی میخوندم و یه میان ترم سخت هم داشتیم  با حجم زیاد که حذف شد و بعد هم کلی از کتابو که فتو کرده بود برامون خوندیم برای پایان ترم و کلی آزمایش انجام دادیم و گزارش کار و تحقیق بردیم و امتحان کتبی آزمایشگاه هم دادیم و چقدرم ۲روزی که واسش وقت داشتیم درس خوندیم و حتی یک ساعتشم هدر ندادیم و استرس کشیدیم بعد نمره بگیری۱۳؟

اونم وقتی که امتحان پایانی تستی باشه و بدونی ۴تا غلط بیشتر نزدی از ۲۰تا!

هر جوری حساب میکردم در بدترین حالت ۱۵میشدم!!!

نمره میان ترم و تحقیق و امتحان کلاسی رو هم بهمون نگفته بود و استاد آزمایشگاهم نمیدونستیم چه نمره ای بهمون داده و این بیشتر رو اعصاب بود!

خلاصه خیلی سعی کردم این نمره رو هضم کنم اما مگه هضم میشد؟هی به خودم میگفتم این همه تلاش بعد۱۳؟اونم مهمترین درس تخصصی ۴واحدی؟یعنی هیچی یاد نگرفتی در واقع!!!!

ساعت ۳بود که بحیرا زنگ زد و گفت میگن نمره تغییر کرده و رفتم دیدم بعله شدم۱۸.۱۳!!!

احمقا نمره ی آزمایشگاهو باهاش جمع نکرده بودن!بیچاره استاد که سیل عظیمی از دعاهای دانشجوها برای ذلیل شدن به سمتش روانه شد

حالا باز ما میدونستیم قبول شدیم اما اون بنده خداهایی که فکر میکردن افتادن چی کشیدن؟

اونم درسی که پیش نیاز خیلی از درس های دیگست و سالی یک بار درسا ارائه میشه و اگه یکی بیافته ار هر درس یک سال عقب میافته!!!!!

اینقدر شوک وارد شده زیاد بود که حتی دیدن نمره واقعی خوشحالم نکرد!

مامان جان دیگه منو کشته با این رژیم گرفتنش!هر تبلیغی میبینه از من میپرسه یعنی این خوبه؟

از قرص های لاغری گرفته تا وسایل ورزشی و گن و شکم بند و .....

منم هی میگم نه مادر من شما جلوی شکمتو بگیری حله!!منم هی خوراکی هارو از دستش میگیرم و به من میگه زیر نظر تو باشم که منو میکشی!!!

خیلی تلاش کردم تا تونستم جلوشو بگیرم از خریدن قرص منصرف بشه اما هنوز هر وقت تبلیغاتو میبینه روز از نو و روزی از نو!!!!

کمک کمک!یکی به دادم برسه چکار کنم باهاش؟

هر روز به فکرشی هر روز به یادته

اینو نمیشه گفت از روی عادته

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 16:32 توسط آرامش|


آخرين مطالب
» تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی....
» :):(
» عشق میتواند به صورت یک زنجیر باشد یک سرش اینجا لبه ی چاه و سر دیگرش در ازل
» از این فکرای آشفته...
» من هستم
» پیاده روی در هوای ابری
» میترسم از خرابی ایمان که می برد محراب ابروی تو حضور نماز من
» عشق به دیگری ضرورت نیست حادثه است!!!!!
» اندر احوالات این روزها
» جراحی

Design By : Pichak